از میدان سرو که رد می شوم یادت می افتم که نه تو بلد بودی برسی به شیخ بهایی از آنجا نه من. روی تمام پل های شهر یادت می افتم که باید صدای ضبط ماشین را خفه کنم تا صدای گروپ گروپ تپش قلب هایی را به وضوح بشنوم که برای من نتپید! سر تا سر خیابان انقلاب و کارگر و کافه هنر و موزه های آن اطراف و کتاب فروشی هایش و پیراشکی فروشی هایش حتی، یاد تو را خِرکِش می کنند. جذر و مد است در سرم، در سری که ساحل و دریا ندارد! تمام رنو های سیاه سطح شهر شبیه تو اند که برای کسی که شبیه من است شکلک در میاورند. میدان ونک آنقدر پر از توست که هیچ بعید نیست اگر مجسمه ات را بسازند و نصب کنند وسط میدان، و پارک طالقانی هم، و بلوار کشاورز و رز نسبتا بنفشی که به دستت می آمد، و تک تک امامزاده های شهر، و تمام کفش فروشی هایی که کتانی های خوبی داشته باشند. ما روی درخت های پارک ملت رد پا داریم تا دلت بخواهد. هایپ مشکی که می خورم انگار تو را سر می کشم؛ و کتاب که می خوانم، و فیلم که می بینم؛(راستی تکلیف فیلم هایی که با هم ندیدیم چه شد؟). میدان هلال احمر و آن موسسه ی موسیقی ای که اسمش را همان موقع ها هم نمی دانستم یاد تو می اندازد ام چه بخواهم چه نخواهم، و پارک جمشیدیه و پاستیل های قورباغه ای شکل با دم های دراز، و بلال فروشی های دربند و سنگ های خیس و لیز کنار رودخانه ی درکه، آنجا که باریک است مسیر و از روی ریشه های درخت ها باید یک به یک پشت سر هم رفت. پراید های آبی نفتی شبیه تو اند که بس که باران می زد هیچ کجا را نمی دیدی، و جاده ی شمال پر از بیلبوردهایی ست که تو توی بعضی هایشان لبخند عاشقانه می زنی و، توی بعضی هایشان لبخند موفقیت آمیز منزجرکننده و، توی بعضی هایشان نگاهم هم نمی کنی! تمام فندک های زیپو بیخودی تو را به خاطرات نداشته ی من ربط می دهند، و تمام ۴٠۵هایی که کنار میدان تجریش و تاریکی فلاشر زده باشند، و تمام کف بین ها، تمام باران های بی وقت، و هر چیزی که یا خود کفشدوزک باشد یا عکسش یا عروسکش!... با این همه ظاهرا تنها چیزی که مرا یاد تو نمی اندازد و گریه های بی دلیلی را همیشه حتی برای بار هزارم به وقت شنیدنش در پی دارد، شعرهای پناهی ست، وقتی خودش بخواند اشان. سردمه، مثل یک سیب لهیده توی یخچال سونی... سردمه، مثل یک چوب بلال، که تو قبرستون افتاده باشه...! آره، چله ی تیر و تابستون سردمه، و دلم می خواد بخوابم، یعنی دلم می خواد تنها کاری که می کنم این باشه که بخوابم! بخوابم و تو رو، یا هر کس دیگه ای رو، فرقی نمی کنه کی رو، فقط یکی رو روی سینم بگیرم و بخوابم، همین!
پ.ن :
قبلی ها برای همیشه از اینجا رفتند و گفتند که هیچ وقت بر نمی گردند . آدرس یا شماره تلفنی هم ندادند . با یک وانت خاکستری که در باک اش نایلن فرو کرده بودند ، وسایلشان را جمع کردند و رفتند ، سرکوچه وانت شان نصف شد . نصفی به سمت دریا رفت و نصفی به سمت کوه . نایلن در باک افتاده بود سر چهار راه . در جاده محو شدند ...و پنجره ای ماند که در بهت مهتاب یخ بسته با من، دیگر اما کدام دریا کدام عشق؟
خداحافظ برای همیشه